خرید بک لینک
دیشب صداش کردم که بیاد کافه هدایت! سرد بود، خیلی سرد. آن قدر سرد که خودم را چسباندم به بخاری و چند درجه ای زیادش کردم. منتظر ماندم تا بیاید. رسید و شروع کردیم. من، هیچی نبودم. به چشم می دیدم. نه دلت

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 10:20

اما هیچکس فکر نمیکرد که آن هزارمین تمنا، دست به دست ناکامی دهد و بعد تو را سهم آغوش من کند.

چه محفل گرمی، چه آزردگی عزیزی بود گرمای تن گندمیات که بادهای بدیمن زمستان ریشه هایش را لرزانده بود. گیسویت بوی اولین شیر سینهی مادرم را داشت که بر کامم چکیده بود.

دستت، درخت سرمازدهای بود با پنج شاخهی خشکیده که میوهای نداشتند اما پنجههای من میتوانستند کاج از آنها بردارد. کاجهای رسیدهی آمادهی افتادن.

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 10:20

این احتمالا آخرین نمایش من بر هستی رقتبار انسان است.

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 10:20

خیلی دلم میخواهد تصویرسازیهایم برای نوشتن دوباره در این جا فعال شوند اما این جا که مینشینم چیزی جز همین چند خط ساده به ذهنم نمیآید.

لذا؛ کوه باش و دل نبند / رود باش اما بمون

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 10:20

روزهای اوج انتخابات بود. یکی از چند روز آخر که خیابانهای رشت شلوغ شده بودند و همه بر یک طبل میکوبیدند. دو قطبی سیاسی جامعه کاملا بالغ شده بود و از پهلوی آن مفهومی به نام رقابت راه باز کرده بود بین ه

برچسب: نویسنده: آراد کوشکی تاريخ: جمعه 10 اسفند 1397 ساعت: 10:20

صفحه بندی